آلبر کامو و کلمه‌های محبوبش


آلبر کامو، نویسنده و اندیشمندی که نامش با مفاهیمی چون پوچی، عصیان و اگزیستانسیالیسم پیوند خورده است، یک قرن پیش در هفتم نوامبر ۱۹۱۳ در الجزایر متولد شد، در ۴۴ سالگی جایزه ادبیات نوبل را از آن خود کرد و سه سال پس از آن در یک سانحه رانندگی جان سپرد. کامو در زندگی کوتاه‌اش رمان و داستان و نمایشنامه و مقاله نوشت، فلسفه ورزید و نمایش به صحنه برد.

پدر آلبر کامو کارگری از مهاجرین فرانسوی و مادرش خدمتکاری بسیار کم حرف و بیسواد بود و تمام دروان کودکی کامو در محله‌ای فقیرنشین گذشت. کامو در چهار سالگی پدرش را در جنگ جهانی اول از دست داد. ده ساله بود که یکی از معلم‌های مدرسه‌اش به استعدادش پی برد و به حمایت از او پرداخت. کامو در الجزایر دانشجوی فلسفه و روزنامه‌نگاری مبتلا به سل بود که اندکی به تئاتر می‌پرداخت.

او در ۲۷ سالگی به خاطر نوشتن گزارشی از فقر عرب‌های الجزایر مجبور به ترک کشور شد و به پاریس رفت. چندی نگذشته به ویراستاری انتشارات معتبر گالیمار رسید و همزمان در روزنامه زیرزمینی "کومبا"(نبرد) نوشت و پس از پایان جنگ سردبیرش شد.

کامو دو بار ازدواج کرد. حاصل ازدواج دومش دختر و پسر دوقلویی به نام‌های کاترین و ژان بود که سال‌هاست هیچ گونه ارتباطی با هم ندارند. پسر کامو امروز در انزوای کامل در آپارتمان پدرش در پاریس زندگی می‌کند و دخترش در ویلایی در دهی در جنوب فرانسه که کامو پس از بردن جایزه نوبل خریده بود. کامو در همین ده به خاک سپرده شده است.

جهان، درد، خاک

کامو در یادداشت‌های روزانه‌اش در پاسخ به پرسش درباره ده کلمه موردعلاقه‌اش نوشت: "جهان، درد، خاک، مادر، انسان، کویر، شرف، فقر، تابستان و دریا".

ادبیات، مبارزه، شهرت، موفقیت و زن در این سیاهه جایی ندارند گرچه دست‌کم نیمه‌ دوم زندگی کامو در فرانسه نشان می‌دهد اتفاقا این مفاهیم نیز برای او خالی از اهمیت نبوده‌اند.

از سویی بسیاری از روشنفکران هم‌عصرش کامو را به عنوان فیلسوف چندان جدی نمی‌گرفتند و به جهت نقدهای بی‌پروایش به شوروی و استالین او را خائن می‌خواندند و از سوی دیگر مبارزان استقلال طلب الجزایر به او که مخالف هر شکلی از خشونت بود، مُهر استعمارگر می‌زدند.

اغلب زندگینامه‌نویسان کامو خوش‌پوشی، تکروی و دون ژوآن بودن او را سه مشخصه بارزش می‌دانند.

مسئله جدی فلسفی

نامش زمانی بر سر زبان‌ها افتاد که دو کتاب "بیگانه" و "اسطوره سیزیف" را در پاریس اشغال شده توسط نازی‌ها به دست انتشار سپرد. چندی بعد دیگر یکی از نامدارترین روشنفکران فرانسه شده بود.

رمان "بیگانه" که تا امروز پرفروش‌ترین کتاب جیبی فرانسه است چنین آغاز می‌شود: "امروز مامان مرد. شاید هم دیروز." این کتاب زندگی کوتاه مرد جوانی را توصیف می‌کند که چون آفتاب چشمش را می‌زند، مرتکب قتل می‌شود. "اسطوره سیزیف" که سارتر نقدی در بیست صفحه بر آن نوشت، با این جمله آغاز می‌شود: "تنها یک مسئله مهم و جدی فلسفی وجود دارد: خودکشی."

"طاعون"، دیگر اثر کامو که به عصیان انسان علیه سرنوشت می‌پردازد، در تابستان ۱۹۴۷ انتشار یافت و در طول چند هفته صدهزار نسخه از آن به فروش رسید. کامو طرح "طاعون" و "اسطوره سیزیف" را در بیست و سه سالگی ریخته بود.

نه سال بعد "انسان طاغی" منتشر شد. کامو در این کتاب بار دیگر سراغ فلسفه تاریخ رفت و به نقد ایده‌آلیسم آلمانی و استالینیسم نشست. سارتر در نقدی تند و تیز به این کتاب تاخت و دوستی کامو و سارتر که از سال‌ها پیش پا گرفته بود، با بحث و جدل‌های آن دو در مورد این کتاب به پایان رسید و به قطع رابطه انجامید.

اثر ناتمام

کامو تا مدت‌های مدیدی پس از دریافت جایزه نوبل دیگر دست و دلش به قلم نمی‌رفت، تا این که سرانجام نوشتن کتابی را به دست گرفت با عنوان "آدم اول".

او این کتاب را اثر اصلی خود می‌دانست و به دوستانش می‌گفت: "فقط یک سوم اثرم را نوشته‌ام و در واقع با این کتاب تازه دارم شروع می‌کنم به نوشتن."

اما مرگ او در ۱۹۶۰ نگذاشت کتاب به پایان برساند. در روز مرگ کامو دست‌نوشته این کتاب همراه او بود. "آدم اول" در سال ۱۹۹۴ و ۳۴ سال پس از مرگ کامو انتشار یافت. در این اثر ناتمام آن چنان نشانه‌های فراوان و روشنی از زندگی نویسنده‌اش وجود دارد که می‌توان بی‌تردید آن را روایت کامو از دوران کودکی‌اش در قالب یک رمان دانست.

کامو و پوچی

گرچه نام کامو با فلسفه اگزیستانسیالیسم پیوند خورده است اما خود او در جایی از این که به او اگزیستانسیالیست می‌گویند، اظهار شگفتی کرده بود. "اسطوره سیزیف" اثر مشهور کامو کتابی است درباره پوچی. از نظر کامو سیزیف خوشبخت است زیرا سرنوشت خود را پذیرفته اما پذیرفتن سرنوشت نه تنها نباید منجر به انفعال و تسلیم در زندگی انسان بشود، بلکه برعکس آدمی باید بی‌توجه به پوچی زندگی در برابر هر گونه استبداد و خشونت ولو آن که به نام وجدان اعمال می‌شود، بایستد.

از نظر کامو هیچ اندیشه‌ای وجود ندارد که بتواند وجود شر را در جهان توضیح دهد یا حتی توجیه کند. در جهان کامو که باوری به خدا نداشت، میان بی‌معنی بودن زندگی و نیاز انسان به یافتن معنا در زندگی تناقض وجود دارد. کامو معتقد بود، انسان قادر به بخشیدن معنایی والا به زندگی نیست و آزادی تنها زمانی نصیبش می‌شود که تصادفی بودن هستی را بپذیرد.

مرگ مشکوک؟

سال ۲۰۰۱ یک روزنامه ایتالیایی مدعی شد ماموران کا گ ب دستگاهی در لاستیک ماشینی که کامو با آن عازم پاریس بود، جاسازی کرده بودند که در سرعت زیاد منفجر می‌شد. استناد این روزنامه به خاطرات یک نویسنده و مترجم چک به نام یان زابرانا بود که نوشته بود، از مردی که منابع اطلاعاتی خوبی داشته، شنیده است دستور این سوءقصد توسط دیمیتری شپیلوف، وزیر امور خارجه وقت شوروی و در انتقام از کامو صادر شده است. اما اولیویه تُد، زندگینامه‌نویس فرانسوی کامو ضمن این که متذکر می‌شود در دوران جنگ سرد چنین امری چندان هم بعید نبود، باوری به این ادعا ندارد.


نویسنده و مترجم : ناصر غیاثی
منبع : بی بی سی فارسی - بروز شده در جمعه 08 نوامبر 2013 - 17 آبان 1392

آلیس مونرو در ایران


آلیس مونرو، نویسنده 82 ساله کانادایی، که به عنوان برنده نوبل ادبیات 2013 معرفی شده، در ایران ناشناخته نیست. از او تاکنون حدود هفت کتاب به فارسی برگردانده و منتشر شده است.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، کتاب‌های «گریزپا»، «پاییز داغ»، «رویای مادرم»، ‌«دورنمای کاسل‌راک»، «عشق زن خوب»، «فرار» و «خوشبختی در راه است» ترجمه‌هایی هستند که از آثار این نویسنده در ایران منتشر شده‌اند.

مجموعه داستان «گریزپا» با ترجمه شقایق قندهاری در سال 85 از سوی نشر افق منتشر شده است. این کتاب که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان قرار گرفته، در سال 2004 برگزیده جایزه گیلر شده است.

«فرار» عنوان اثر دیگری از آلیس مونروست که در ایران با ترجمه مژده دقیقی منتشر شده است. این مجموعه داستان از سوی نشر نیلوفر، یک بار در سال 86 و بار دیگر در سال 89 منتشر شده است. «فرار» شامل هشت داستان است که در هر کدام از آن‌ها زنی در موقعیتی متفاوت قرار گرفته است، تفاوت‌هایی که درنهایت همگی به اشتراک‌هایی می‌رسند، این‌که موقعیت‌های انسانی به طرز تکان‌دهنده‌ای شبیه هم هستند.

«پاییز داغ» اثر دیگری از برنده نوبل ادبیات 2013 است که در ایران با ترجمه شیرین احدزاده از سوی انتشارات کوله‌پشتی و گسترش فرهنگ در سال 89 به چاپ رسیده است.

همچنین «دورنمای کاسل‌راک» اثر دیگر آلیس مونرو، با ترجمه زهرا نی‌چین در سال 90 از سوی نشر افراز منتشر شده است.

«عشق زن خوب» هم با ترجمه شقایق قندهاری در سال 90 از سوی نشر قطره منتشر شده است. این کتاب برگزیده جایزه گیلر در سال 1998، برنده‌ جایزه برترین اثر داستانی از سوی انجمن منتقدان ملی کتاب آمریکا در سال 1998 و برنده‌ی جایزه تریلیوم در سال 1998 شده است.

مجموعه داستان «رویای مادرم» نوشته برنده نوبل ادبیات 2013 نیز در سال 91 با ترجمه ترانه علیدوستی از سوی نشر مرکز منتشر شده است.

همچنین «خوشبختی در راه است» کتاب دیگر آلیس مونروست که با ترجمه مهری شرفی در سال 92 از سوی نشر ققنوس در ایران به چاپ رسیده است.


منبع: ایسنا
کد خبر: 92071912112
جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲ 

کلاه از سر بر داریم

امروز خبری خوندم که نه از جنگ بود، نه اقتصاد، نه متروی واژگون شده و گمانه زنی کابینه دولت یازده. خبری ساده از دغدغه دختری دوازده ساله از افغانستانی، که این روزها همه نگران حقوق زنانشان هستند. تلنگری بود برای من و شاید خیلی های دیگر که شرایط و محدودیت را بهانه می کنیم برای کار نکردن.

متن زیر باز نشر مقاله ای است از صفحه فرهنگ و هنر در بی بی سی فارسی در تاریخ شنبه پنج مرداد 1392 و به قلم کاوون خموش.


"از سر امتحان، با شتاب و هیجان و در لباس مکتب با پدرم رفتیم ریاست جمهوری، ما را چند جای بازرسی کردند تا به یکی از اتاق های کلان رسیدیم، احساس عجیبی داشتم، هیچ باورم نمی‌شد که روزی به ریاست جمهوری بروم، بیشتر از این در مورد دیدار با رئیس جمهوری حتی فکر هم نکرده بودم. چند دقیقه منتظر ماندیم تا این که خود رئیس جمهوری آمد، وقتی احوالپرسی کردیم، فهمیدم که نه، خواب نیستم."

نتیجه یک سال زحمت و اشتیاق یک دختر خجالتی ۱۲ ساله در افغانستان بیشتر از این چه بوده می‌تواند، نخستین شماره ماهنامه اش به دست رئیس جمهوری کشور رسیده و رئیس جمهوری او را برای ملاقات به ریاست جمهوری دعوت کرده است.

حسینا معاصر را تا همین هفته پیش، شاید فقط دوستان، هم کلاسی‌ها، وابستگان و اعضای خانواده‌اش می‌شناخت، زندگی این دختر دانش آموز صنف )کلاس) هشتم در چند روز تغییر کرد، حالا شرایط طور دیگری شده و او را حتی فرد شماره یک کشور، می شناسد.

این دختر، مجله ماهانه ویژه کودک با عنوان "کودک افغان" چاپ کرده و مقام های دولت افغانستان را متعجب کرده است.

حامد کرزی رئیس جمهوری افغانستان در دیداری که با حسینا معاصر صاحب امتیاز و مدیر مسئول ماهنامه "کودک افغان" داشت، از او به خاطر انتشار این مجله تشکر کرد و برای چاپ و نشر شماره‌های بعدی این مجله وعده همکاری داد.

"برای هم زبان‌ها و هم زمان هایم"

در افغانستان نزدیک به سه میلیون کودک در سن و سال حسینا، عمدتا دختران، به آموزش و پرورش دسترسی ندارند، دختران دانش آموز حتی در امن‌ترین ولایات، مسموم می‌شوند و در نقاطی از کشور هنوز به روی دخترانی که مکتب می روند، اسید پاشیده می‌شود.

علاوه بر این، نگاه سنتی حاکم بر جامعه افغانستان در بعضی از خانواده‌ها، مسیر دخترانی را که آرزوهای بلند دارند و مثلا می‌خواهند دکتر یا مهندس و یا برای خودشان کاره‌ای شوند، به جای دانشگاه به خانه شوهر منتهی می‌کند.

حسینا با وجودی که هنوز خود سن بسیار کمی دارد، اما دغدغه‌های کودکان افغان را به خوبی درک می‌کند، او می‌گوید کودکان در افغانستان متحمل خشونت و کار سنگین می‌شوند، آنها مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرند و برخی خانواده‌ها به کودکان‌شان "ظلم" می کنند.

او درکشوری به دنیا آمده که شماری از مردمان آن مخالف رفتن دختران شان به مکتب هستند؛ حتی گاهی می‌گویند چشم غریبه‌ها نباید به رخ دخترشان بیافتد.

مبارزه با این بدبینی و دفاع از حق کودکان افغان و همچنین جرات دادن به دیگر کودکان از جمله هدف‌های حسینا برای چاپ ماهنامه کودک افغان است.

حسینا معاصر می‌گوید:‌"در کابل کتاب‌های زیاد خارجی برای کودکان قابل دسترس است، اما خواستم مجله‌ای چاپ شود که از خود افغانستان باشد، هر کسی که می‌خواند بفهمد که این مجله را یک کودک افغان چاپ کرده است."

بسیاری‌ها که پس از شنیدن خبر انتشار ماهنامه ویژه کودک به سردبیری دختر ۱۲ ساله افغان گفته اند "دخترک شاهکار کرده است".

حسینا معاصر تلاش کرده در ماهنامه "کودک افغان"با زبانی متفاوت از مشکلات و ناگفته های زندگی کودکان کشورش بگوید، به گونه ای که مخاطبان اصلی اش که کودکان افغان هستند، آن را بفهمند.

او شماره اول ماهنامه اش را در ۵۰۰ تیراژ منتشر کرده و آرزو دارد که شماره‌های بعدی آن با تیراژ بالاتر چاپ شود و مجله به دست تمام کودکان افغان برسد.

"مجله بی نظیر"

شناسه مجله کودک افغان

عنوان: ماهنامه کودک افغان

تاریخ چاپ: جوزا/خرداد ۱۳۹۲

صاحب امتیاز و مدیر مسئول: حسینا معاصر

چاپ: مطبعه شبیر

تیراژ: ۵۰۰ جلد

صفحات: ۳۲ صفحه

از چاپ مجلات ویژه برای کودکان و در واقع ادبیات کودک در افغانستان، نزدیک به یک قرن می گذرد، سراج‌الاطفال نخستین مجله اختصاصی کودکان بود که در سال ۱۲۹۷ خورشیدی چاپ شد.

حالا اما کتابخانه ها و انتشاراتی های بزرگ افغانستان را اگر بگردی، تعداد نشریه های ویژه کودکان در کشور به به انگشتان دست هم نمی رسد.

بی توجهی به اهمیت نقش کودکان، فقر فرهنگی و عدم علاقمندی نویسنده ها به آثار اختصاصی برای کودکان از دلایل عمده رشد نکردن ادبیات کودک در افغانستان خوانده می شود.

حمید شهرانی مسئول کتابخانه عامه کابل که ماهنامه "کودک افغان" را ورق زده است می‌گوید که "در این مجله کاملا از ادبیات کودکان استفاده شده است" و محتوای آن به زبان کودکان است.

آقای شهرانی که این ماهنامه را نقد می‌کرد گفت: "از دست اندرکاران این مجله تشکر می‌کنم، کار مسلکی/حرفه‌ای و تخصصی کرده‌اند و من فکر می‌کنم که تا حالا کمتر کسی به این موضوعات توجه کرده است و این مجله در نوع خود بی نظیر است."

قصه، فکاهی، چیستان، سرگرمی، شعر، پیام های کودکان، کارتون و پند و نصیحت از موضوعاتی است که در صفحه‌های نخستین شماره مجله کودک افغان، به چشم می خورد.

کودکان مشتاق؛ کتاب‌ها تکرار

قفسه های کتاب کودک در افغانستان تازگی ها مراجعین همیشگی خود را از دست داده است.

کتابخانه عامه کابل، از بزرگترین و قدیمی ترین منابع کتاب و نشریات در سطح افغانستان است.

نزدیک به نیم قرن از ایجاد این کتابخانه که بیش از صدهزار جلد کتاب دارد، می‌گذرد و در آن بخش‌های جداگانه‌ای برای گروه‌های سنین مختلف از جمله برای کودکان در نظر گرفته شده است.

اما بنابر دلایلی از جمله نبود امکانات و کمبود کتاب و مجلات ویژه کودک، قفسه‌‌های کتاب کودک در این کتابخانه خاک می خورد و بازدیدکنندگان همیشگی خود را هم، از دست داده است.

بیشتر کتاب ها و مجلات ویژه کودک در افغانستان از ایران و پاکستان می‌آید که هضم آن برای بیشتر کودکان دانش آموز دشوار است.

بخش مطالعه کودک و نوجوان در کتابخانه عمومی، دکور نسبتا زیبایی دارد و علاوه بر کتاب و مجلات، اسباب بازی کودکان هم در آن یافت می‌شود، اما وقتی به آنجا رفتم، اتاق خالی خالی بود و فقط کتابدار در گوشه آن تنها نشسته بود.

خانم بریه نوری که حدود پانزده سال به عنوان کتابدار بخش کودک و نوجوان در کتابخانه عمومی کابل کار کرده است می‌گوید که شمار متقاضیان کتابهای کودک روز به روز کمتر شده است.

حسینا می گوید که ماهنامه را برای کودکان همزبان خود چاپ و نشر کرده است

خانم نوری در حالی که غرق خاطرات خود شده بود می گوید: "روزگاری، بچه‌ها در این اتاق جا نمی‌شدند، اتاق پر می‌شد و بچه‌ها برای مطالعه به راهروها و بالکن/ایوان می رفتند، حالا روزی از پانزده تا ۲۰ نفر بیشتر نمی‌آیند."

او می‌گوید که در کنار وضعیت بد امنیتی، نبود کتاب و مجلات جدید ویژه کودک، مراجعان را دلسرد کرده است: "در دو ماه یا سه ماه فقط یک یا دو جلد کتاب نو می آید، کتاب‌ها برای کودکان تکراری شده است، هر باری که می‌آیند از من می‌پرسند که استاد کتاب نو نیامده؟ هرکاری می کنم راضی نمی‌شوند و می‌گویند که از این کتاب ها خسته شده اند."

فرهنگ کتابخوانی در افغانستان تازگی ها رنگ گرفته است، دست کم میزان کتاب هایی که وارد بازار می شود، نسبت به سال های اول پس از سقوط طالبان چشمگیر و برجسته عنوان می شود اما میزان تولید و انتشار کتابهای کودک و نوجوان در افغانستان بسیار کم است.

کودک افغان را اینجا ورق برنید.

 تصویرْ نافذترین راهِ شناساییِ یک‌دیگر است...



بهرام بیضایی:

 این‌که ما گوشه‌ای گُزیده باشیم و اصطلاحاً مترقّی‌ترین متن‌های دنیا را بخوانیم معنی‌اش این نیست که همه‌ی مردمِ ما هم در دنج‌های خود همان را می‌خوانند... اگر ما می‌خواهیم کاری برای خودمان و این مردم کرده باشیم راهی نداریم جز این‌که ببینیم آن‌ها در دنجِ خود به چه می‌اندیشند. من ایمان دارم که ما مردمِ خود را نمی‌شناسیم و این مشکلِ بزرگِ روشنفکریِ ماست. امّا مشکلِ بزرگ‌تر این است که مردمِ ما هم خود را و هم یک‌دیگر را نمی‌شناسند و میان‌شان گفت‌وگو وجود ندارد. تصویرْ نافذترین راهِ شناساییِ یک‌دیگر است؛ آن هم در کشوری که نود درصدِ مردمِ آن مار را فقط از روی تصویرِ آن می‌شناسند و نه نوشته‌اش. من تصوّر می‌کنم ساخت و کنش‌های جامعه‌ی ما نیاز به دوباره‌اندیشی دارد. این جامعه نیاز دارد که باورها، عادت‌ها و رفتارهای خودش را از بیرون ببیند و بشناسد و از نو برای خودش معنا کند و فقط در سایه‌ی این معناشناسی‌ست که حرکتی فهمیده به‌ سوی نوزایی رخ می‌دهد. هیچ چیز به اندازه‌ی تصویر به این معناشناسی کمک نخواهد کرد؛ و برای همین است که تصویر این‌همه زیرِ ضربه است. تصویربردار عاداتی را که ما تا درونِ آن‌ها هستیم نمی‌بینیم از بیرون می‌بیند و چنان ثبت می‌کند که هر کس در هر شرایطی و با هر فاصله‌ای بتواند آن را ببیند و بسنجد و داوری کند؛ اگر نیازمندِ تغییر است تغییرش دهد و اگر ماندنی‌ست نگهش دارد و اگر دورریختنی‌ست دورش بریزد. جامعه‌ای که تصویری از خود ندارد اصلاً هویّت ندارد. و جامعه‌ای که تصویربردار ندارد آینه‌ای در برابر ندارد. کسانی که فردوسی را به این دلیل که هویّتِ ما را به ما بازگردانده، می‌ستایند در واقع نمی‌دانند که او را برای این می‌ستایند که صریح‌ترین تصویربردارِ ما بود. در موردِ او هم این کار با بازیابی و بازاندیشی و بازسازیِ زبان همراه بود؛ مسأله‌ای که امروز دست‌کم آگاهی به آن و کوشش‌هایی برای آن را می‌بینیم. او تصویر را می‌دهد؛ ما را از بیرون به درون و از درون به بیرون حرکت می‌دهد؛ و نظرِ خودش را هم می‌گوید. ما هم جز این نمی‌کنیم؛ هرچند او استاد بود و ما شاگرد. تأکید می‌کنم ما ناچار از شناختیم. ناچار از آموختنیم.

در جست‌وجوی سینمای ایران، گفت‌وگو با بهرام بیضایی، فصل‌نامه‌ی گفتگو، شماره‌ی ۴، تابستانِ ١٣٧٣، صفحه‌های ١٧٣ و ١٧۴.
وبلاگ شمال از شمال غربی
 

سایش

داستان کوتاهی از حسین مرادی زاده

چاپ شده در ماهنامه داستان شماره 58 مهر ماه  1389 صفحه 189


 

روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود و به بازی تنیس روی میز دو نوجوان نگاه می کرد. صدای برخورد توپ به میز و راکت را می شنید و با چشم مسیر توپ را دنبال می کرد. گردنبند آرتروزش را بسته بود و نمی توانست سرش را به چپ و راست حرکت دهد. به خاطر همین تنها به روبرو نگاه می کرد و کوچکترین تکانی که می خورد درد تمام سر و ستون فقرات و بدنش را فرا می گرفت.

وضعیت مناسبی نداشت. مهره های گردنش به مرحله سایش استخوان رسیده بود و چون نزدیک نخاع بود، دکترها فهرستی از کارهایی را که نباید انجام دهد به او داده بودند که اگر رعایت نمی کرد به تدریج فلج می شد. توپ از روی میز به بیرون پرتاب شد و طول کشید تا توپ را بیاورند. حرفه ای بازی نمی کردند اما بازیشان بد هم نبود. این بازی را از دوره مدرسه دوست داشت. حتی سال سوم قهرمان دبیرستان شده بود. بعد از مدرسه ولی فقط کار کرده بودو کار و حالا که دیگر به خاطر ناتوانی او را دو سال زودتر باز نشسته کرده بودند دیگر حتی نمی توانست درست به جلو خم شود یا بخندد. اگر می خندید درد تمامی بدنش را فرا می گرفت.

به پشتی نیمکت تکیه داد و چشمانش را بست. وقتی که چشم هایش را باز کرد میز خالی بود و نوجوان ها رفته بودند. باران نم نم می بارید و قطره های باران روی شیشه عینکش به آرامی می لغزید. صدای برخورد توپ با میز و راکت هنوز می آمد. دور و بر را نگاه کرد. میز دیگری نبود.

شب که چشم هایش را بست تا بخوابد صدا هنوز می آمد.


آخ، باز هم مرگ


گفت و گوی نورا دختر 9 ساله با هانس گئورگ گادامر فیلسوف شهیر آلمانی

ترجمه خسرو نافذ

متن زیر در شهروند امروز .. دوره جدید / شماره 2 چاپ شده است





آقای گادامر، شده که شما گاهی هم بترسید؟

نه، نه. آدم وقتی جوان است ترس دارد در سن و سال من دیگر ترس در کار نیست.

حتی از مرگ؟

آخ، دخترخوب این پرسشها خیلی پیچیده است. انسانها از مرگ وحشت دارند چون درباره مرگ می اندیشند ما ضمیر خودآگاهی داریم که هیچ حد ومرزی نمیشناسد. به این خاطر هم امیدواریم وهم شک و تردید. ما دریک کشمکش و کشاکش روحی به سر میبریم. اما مرگ محدوده ای است که شعور و آگاهی ما مطلقا نمی تواند برآن چیره شود به هر حال من میتوانم به تو بگویم در تمام طول زندگی نتوانستم با قوه تخیل برای خودم مجسم کنم که دوران پیری چگونه خواهد بود. من نمیدانستم که دوران سالمندی کاملا جوردیگری است.

چه جوری است؟

سوال خوبی است! راستی چه جوری است؟ زندگی همیشه با امید وآرزو سروکار دارد.

ما همیشه از آینده انتظار چیزهای بیشتر و بهتری را داریم. اما در سن و سالی که من هستم دیگر برای خودم امید وآرزویی ندارم، بلکه برای نسلهای بعد، برای کسانی که بعد از من به زندگی ادامه خواهند داد.

من اصلا نمیتوانم چنین چیزی را پیش خودم مجسم کنم.

پیداست که نمیتوانی. من هم وقتی به سن وسال تو بودم نمیتوانستم چنین چیزهایی را تصور کنم.

این تصورات آدم را غمگین می کند؟

نه، چیزهایی نیستند که آدم را غمگین کند، این ها هم جزو همان چیزهایی است که به دوران پیری تعلق دارند.

من به لحاظ فکری و جسمی مرتب در حال ضعیف شدنم. به این خاطر خیلی از چیزهایی که پیش تر برایم ارزش داشتند دیگر اهمیت پیشین را ندارند مثلا فراموشکار شده ام، و این در حالی است که پیش تر برای قرار ملاقاتهایم نیازی به تقویم و دفتر یادداشت نداشتم و همه چیز را به خاطر میسپردم. اما امروز باید همه چیز را یادداشت کنم.

من در 22سالگی مبتلا به فلج کودکان شدم، ولی با وجود این بیماری ،تمام این سالها تنیس بازی میکردم وحتی در60 سالگی در مسابقات تنیس یک کاپ نقره ای جایزه گرفتم. ولی در دوران سالخوردگی بود که فلج کودکان مرا معلول کرد وحالا میبینی که برای راه رفتن به دوتا عصا احتیاج دارم.

درد هم دارید؟

بله متاسفانه

دارو هم مصرف می کنید؟

خیال میکنی اگر دارو مصرف می کردم به این سن و سال میرسیدم؟ نورا تو مثلا کتاب خواندن را در نظر بگیر!

حتما میتوانی تصور کنی که آدم تحصیل کرده ای مثل من خیلی کتاب خوانده است، اما در این اواخر بیشتر و بیشتر احساس میکنم که دیگر همه چیز را آنطور که باید و شاید متوجه نمیشوم، این احساس برایم غریب و نا آشناست.

20سال پیش اصلا به این جور چیزا فکر نمیکردم.

کتابهای (هری پاتر) را هم خوانده اید؟

بله، همه را خیلی هم خوب، اما نفهمیدم جذابیت و گیرایی داستان در کجاست؟ حداقل این احساس را داشتم که خسته کننده نبودند. نقد خانواده در این کتاب برایم جالب بود.

با این سن وسالی که دارید حالا احساس میکنید فناناپذیر شده اید؟

نه ابدا وانگهی، دوستان قدیمی بسیاری را در این میان از دست داده ام مرگ آنها محدود بودن زندگی را به من نشان داده است. از سوی دیگر، نسل های آینده راه ما را ادامه میدهند و به پیش میبرند. میدانی دخترم، اینها همه چیزهای پر رمز و رازی هستند.

به خدا اعتقاد دارید؟

ما به دشواری میتوانیم ادعا کنیم که به خدا اعتقاد نداریم. اما من به خدایی که کلیسا تبلیغ می کند اعتقاد ندارم. در این مورد مانند بقیه آدم ها احساسی دوگانه دارم. فهم من با خدا مشکل دارد، اما احساسی در درون من هست که در هر حال وجود خدا را ممکن تصور میکند. من نظر کسانی را که با اطمینان کامل میگویند، خدا وجود ندارد، کمی خنده دار و مضحک میدانم.

چرا؟

برای اینکه من فقط زمانی میتوانم خدا را انکار کنم که هیچ چیز از او ندانم. اما همین که میکوشم تا نبود او را اثبات کنم یعنی اینکه پیشاپیش بر وجود او صحه گذاشته ام.

وقتی من مردم به دنیای دیگری میروم؟

آخ، باز هم مرگ! انگار که ما همه چیزها را درباره مرگ میدانیم! نه من آنگونه که ادیان گوناگون به دنیایی دیگر و زندگی پس از مرگ معتقدند باور ندارم. ما نمیدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم. من این تصور را دارم که زندگی پس از مرگ در همه حال ما را در میان گرفته است. آینده ای که هنوز تجربه نکرده ایم و همچنین گذشته های بسیار دور، همواره با ما هستند و ما را همراهی میکنند.اما ما درباره این چیزها خیلی کم میدانیم، به خصوص از آنچه ما را احاطه کرده است و در تاریکی قرار دارد، کم میدانیم. ما فقط میتوانیم به گوشه کوچکی از این تاریکی نور بیفکنیم. این همان آگاهی هشیار ماست.

اما مدام چیزهایی از پیش چشم ما میگذرند که برایمان دقیقا قابل شناخت نیستند، اما جزوی از ما و زندگی ما به شمار می آیند.

یعنی زندگی پس از مرگ مثل این است که من دارم خواب میبینم؟

شاید زندگی پس از مرگ از تخیل ما سرچشمه میگیرد، خواب وخیال است، امیدها و آرزوهای ماست،رویاهای ماست.

من گاهی تصور میکنم که شاید همه چیز برعکس است. یعنی شب که خواب میبینم، زندگی واقعی من است و وقتی بیدار میشوم، دارم خواب میبینم.

بله من هم این تصور را میشناسم.

چرا ما اصلا میتوانیم حرف بزنیم وبا هم صحبت کنیم؟

ما انسانها موجوداتی هستیم که به هم وابسته ایم. به همین خاطر به چیزی نیاز داریم که بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. زبان وسیله این تماس و ارتباط است. زبان در واقع مانند افق روشنی است که ما در گستره آن دنیا را درک میکنیم. از آنجا که مایلیم دنیا را بفهمیم و درک کنیم تا ازاین طریق قادر باشیم زندگی را ادامه دهیم، حرف زدن و صحبت کردن را یاد میگیریم. این موضوع را خیلی خوب میتوانیم در بچه ها ببینیم. حیات آدمی با یک جیغ زدن شروع میشود، چون در موقع تولد، دنیایی که نوزاد در آن بوده به طور ناگهانی تغییر میکند و بچه در همان لحظه اول چه چیزی یاد میگیرد؟ یاد میگیرد که با جیغ زدن با دنیای تازه ارتباط برقرار کند.

آیا میان آدم هایی که از مادر متولد میشوند و آنانی که از طریق شبیه سازی به وجود می آیند تفاوتی هست؟

البته که تفاوتی هست. ما این تفاوتها را در آینده خواهیم دید.با شبیه سازی چیزی غیر قابل تصور از دست میرود یک مثال ساده برایت میزنم. در سال  1956میلادی، بعد از آنکه دختر من آندرا متولد شد، همسر من یک پرستار بچه را به خدمت گرفت. هروقت این پرستار پوشک نوزاد را عوض میکرد دخترمان جیغ و فریاد میزد. یکبار من این کار را به عهده گرفتم البته میتوانی تصور کنی که پوشک بچه را با چه افتضاحی عوض کردم . با این همه بچه به من لبخند میزد! درست به خاطر این که من کسی بودم که باید باشم و همه چیز هم خوب پیش میرفت.پس میبینیم که ارتباطی بسیار عمیق میان کودک و پدر ومادرش وجود دارد. اصلا قابل تصور نیست که تمدنی بدون چنین ارتباطی بتواند پا برجا بماند. یک موجود شبیه سازی شده، این واقعیت را که او انسانی مصنوعی است با افتخار بر سینه نخواهد زد، بلکه مانند یک آدم بدون پدر و مادر در جست جوی گمشده ای است.

اصلا چرا انسان به وجود آمد؟ زندگی ما چه معنایی دارد؟

هر موجودی میخواهد زندگی کند، ما انسانها در این اصل با حیوانات و گیاهان خیلی شبیه هستیم. اما میخواهیم زندگیمان معنایی هم داشته باشد، چون ما می اندیشیم و حافظه داریم، زندگی ما پر از خاطره است و پر از امید و آرزو. خیلی ساده، ما نمیخواهیم این احساس را داشته باشیم که بیهوده و بی سبب در این دنیا زندگی میکنیم.