شمس

عادت کرده بودم  هر چه از جنس مولانا است را کسی برایم بخواند که از جنس شمس بود. فیه ما فیه کتابخانه بسط نشسته بود در دل ما و اتاقمان و هر چه میکردیم نه مارا از آن جلد گالینگورِ صورتی اش خلاصی بود و نه او را از چشم و گوش حریص ما.

شب و روز ما چنین بود که ناگاه باد وزید و شمسِ من هم غیب شد و نفهمیدم فیه ما فیه در این آشفته بازار خودش را کجا گم و گور کرد.

دیشب اما شمسم را شنیدم. گفت برگشته که این بار شهرزاد قصه گویم شود و راوی روایت های آزاد.ب بسم اله را که گفت دیدم کلمات آشناست و لحن صدا همان لرزش قدیم را دارد. دیدم واقعا نمیشود شمس رفت و شهرزاد برگشت. آری، برگشته است و باز نمیتواند داستان هایش را بدون روایتی از فیه ما فیه شروع کند...

یک کتاب - آن جا که برف ها آب نمی شوند

آن جا که برف ها آب نمی شوند (کامران محمدی،1350)

نشر چشمه

چاپ اول1388

چاپ سوم1390

«آنجا که برف ها آب نمیشوند» نخستین رمان از سه گانه ی کامران محمدی است که با نام «سه گانه ی فراموشی» به مرور منتشر میشوند. عشق، تنهایی، فراموشی، درد و مرگ محور های اصلی این داستان است. نگاه عمیق و روان شناسانه ی نویسنده به شخصیت ها، شناخت روشنی از موقعیت های روانی شخصیت ها میدهد. در این داستان هم مشابه داستان « بگذارید میترا بخوابد» فلش بکی به زمان گذشته و جنگ در منطقه کردستان میخورد. توصیفات دقیق و روان صحنه های دردناک جنگ باز هم بخش جذابی را در کتاب به خود اختصاص داده است.



بخش هایی از کتاب

انسان اسیر خاطراتشه و خاطره چیه جز بافته های ذهن آدم از چیزایی که به هیچ وجه اونی که ما به خاطر می آریم نیستن. با این حال، و شاید اصلا واسه همین، انسان اسیر خاطراتشه.

***

آدم ها پس از خواب به دو دسته تقسیم میشنود: دسته ای که سوار بر شانه های زندگی اند و گروهی که زندگی بر شانه هایشان سوار است.

یک کتاب - چهل سالگی

چهل سالگی (ناهید طباطبایی، 1337)

نشر چشمه

چاپ اول 1379

چاپ دهم 1391

چهل سالگی داستان پریشانی زنی است در آستانه چهل سالگی با ترس از پیری. ناهید –شخصیت زن داستان-  که از طرفی به دلیل جدا شدن از دنیای مورد علاقه اش و عشقش به موسیقی و از طرفی به علت افزایش سن دچار بحران شده است، با خبر آمدن عشق قدیمی اش به ایران، زندگیش رنگ و بوی جدید با عطر نگرانی به خود میگیرد.

علیرغم رسیدن به چاپ دهم و تعریف و تمجید های زیادی که از این کتاب شده، من آنچنان که تصورش را داشتم لذت نبردم. داستان تا یه جاهایی خیلی خوب بود اما بعدش فضای داستان یکنواخت میشود و وجود بعضی شخصیت ها در داستان این سوال را به جا میگذارد که مثلا نقش خانم شیرازی در این داستان چیست؟!

اما امیدوارم شما از خوندنش لذت ببرید.



بخش هایی از کتاب:

آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند. فکر میکند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن میرسد میبیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف میرود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.

***

 زن های چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سر میزند، برای اینکه ثابت کنند هنوز پیر نشده اند، یا دوست پسر میگیرند یا لباس های عجیب و غریب میپوشند و موهایشان را بنفش میکنند یا رژیم لاغری میگیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا میروند کلاس زبان، یا ...


یک کتاب - گریز دلپذیر

گریز دلپذیر (آنا گاوالدا،1970)

نشر قطره

چاپ اول 1389

چاپ دوم 1390

گریز دلپذیر آخرین اثر گاوالدا، رمانی  کم حجم اما بسیارروان و دوست داشتنی ست. شاید به اندازه «من اورا دوست داشتم» حرفی برای گفتن نداشته باشد اما از دغدغه های زندگی امروز و لذت فرار به دنیای کودکی به شیوایی سخن میگوید. در این داستان چهار خواهر و برادر برای ساعاتی از زندگی روزمره و دست و پا گیر خود فرار میکنند،خود را به دست بی قیدی، سرخوشی و آرامش دوران کودکی می سپارند و گریزی دلپذیر را برای خود رقم میزنند.



بخش هایی از کتاب:

اگر ما اینگونه هستیم، آرام و مصمم، اما همواره ناتوان در برابر کودن ها، به درستی بخاطر این است که ذره ای اعتماد به نفس نداریم. خویشتن را دوست نداریم.

***

این همه بی اعتنایی آشکار ما، خویشتن داری و نیز ضعف ما، به گردن پدر و مادرمان است. اشتباه آنهاست یا لطف آنها. چون آنها ما را با کتاب و موسیقی آشنا کردند. اما هم آنها بودند که فراموش کردند به ما اعتماد به نفس بدهند. فکر میکردند خود به خود می آید. فکر می کردند ما برای زندگی اندک استعدادی داریم و تعریف و تمجید، خویشتن خویش ما را تباه خواهد کرد. و ما امروز همینیم که هستیم. مسخره های با کلاسی هستیم. لب فرو بسته در برابر آدم های خشمگین، با غرش های خفه شده و میلِ مبهمان به بالا آوردن...

***

در خانه ای که آدم ها همدیگر را دوست ندارند، بچه ها نمی توانند بزرگ شوند. نه، نمی توانند. شاید قد بکشند اما بال و پر نخواهند گرفت.

یک کتاب - بگذریم

بگذریم... (بهناز علی پور گسکری، 1347)

نشر چشمه

چاپ اول 1383

چاپ چهارم 1390

بگذریم... مجموعه داستانی بسیار قوی و عالی با محوریت زنان، درد ها و مشکلاتشان و تنهایی آدم امروز است که از خواندنش بسیار لذت بردم. این مجموعه شامل 9 داستان می باشد که میتوان گفت در هر یک به نوعی زنی با مشکلات متفاوتی دست و پنجه نرم میکند، یکی میپذیرد، یکی سرکش میشود، یکی... بگذریم.... خشونت نهفته در زبان داستان، داستان های خانم علی پور را به گونه ی دلنشینی متمایز کرده است.

این مجموعه تاکنون برنده جوایز متعددی شده است. از جمله: جایزه ادبی مهرگان، یلدا، پروین اعتصامی، پکا و جایزه هوشنگ گلشیری (برای چرنگ سوخته)



  بخش هایی از کتاب

تمام شد فریان! کار از داد زدن و زبان گرفتنم گذشته که دو سال بسم بود. حالا کسی هست که فقط یک آن به ما فکر کند؟ که چطور یکی مٌرد و یکی مردار شد؟ کجا رفتند؟ لابد مٌردند که نپرسیم این نطفه های نکبت زده ی ما را بعدِ کدام گناه بستند. به جای کی داریم مکافات می شویم فریان؟ به کی باید گفت؟ حالا حس یک دونده شکست خورده را دارم. دلم میخواهد روی چمن های میدان بیفتم و تنم خنکی آن را مک بزند و پروانه ها همین جور دور سرم چرخ بزنند. ولی یکهو ترس برم میدارد که تن به این بی قیدی بدهم یا فکر شکستم باشم که گلدان شکسته را باید بند زد یا دور انداخت.وقتی پشت سرمان را نگاه میکنم، میبینم همه چیز خوب شروع شده بود. دریغ از یک نشانه.

***

نمیفهمیدم چرا صدا دورگه این قدر سر به سرش می گذاشت، ولی نا خواسته ازش بدم می آمد. هرچه بود زندگی جریان داشت. صبح ها می آمدند، کلنجار می رفتند، گاهی شوخی بود و گاهی اخم و تخم. عصر ها می رفتند و لابد کسی انتظارشان را می کشید و ... این بود که فکر میکردم از سوراخ غاری تاریک شاهد رفت و آمد سایه ی آدم ها بوده ام و همه ی گذشته ام خواب و خیال بود و زنی که میخواست ژاکت طوسی ام را به من برساند، مادرم نبود، و اصلا مادری داشته ام؟ اصلا این زندان کجاست؟ باز توی خیال ساخته بودمش؟ یا...


یک کتاب - ها کردن

ها کردن (پیمان هوشمند زاده،1348)

نشر چشمه

چاپ اول 1386

چاپ دهم 1389

مجموعه داستان پیوسته ی بسیار جالب و خواندنیِ ها کردن - برنده نخست جایزه قلم زرین زمانه-  مشتمل بر چهار داستان است که بیانگر تنهایی ها، شکایت های فروخفته و درگیری های انسان امروزی با خود و دنیای اطرافش است.

پیمان هوشمند زاده علاوه بر نویسندگی، عکاس چیره دستی نیز می باشد و نمایشگاه‌های گروهی و انفرادی بسیاری در تهران، بلژیک، دانمارک، یونان، لبنان، برلین، استرالیا، گرجستان، کویت، نیویورک، پاریس برگزار کرده‌است.



بخش هایی از کتاب:

اگر همه چیز برعکس میشد، چه؟ اگر همه چیز برمیگشت عقب؟ اگر یک نفر از یک جایی، کنترل دنیا دستش بود و یک دفعه هوس میکرد همه چیز را ببرد عقب، چه افتضاحی میشد، همه ی قوانین جهان عوض میشد. همه مغز هایشان برعکس کار میکرد، زبان شان برعکس میشد. بابا «اب اب» میشد، مادر «ردام» و حتی شاید نان هم همان «نان» نمی ماند. و همه همینطور که جوان و جوان تر می شدند همه ی چیزهایی را که می دانستند، همه ی کلمه ها، همه ی درس هایی را که یاد گرفته بودند، فراموش می کردند. آن قدر فراموش می کردند تا جایی که دیگر هیچ چیزی یادشان نمی آمد.

 

بوی  کباب چیز عجیبی است. با همه ی بوهای عالم فرق می کند. مرتیکه ی بی شرف راست می گوید، وقتی راه می افتد، همین طور خانه به خانه می رود. چیزی هم نمیتواند جلوش را بگیرد. نه، نمیشود از این آدم شکایت کرد؟

یک کتاب - من او را دوست داشتم

من او را دوست داشتم (آنا گاوالدا،1970)

نشر قطره

چاپ اول:1387

چاپ پنجم: 1390

کتابی بسیار روان و دوست داشتنی که در برگیرنده مکالمات زنی( که شوهرش، او و دخترانش را ترک کرده) با پدر شوهرش است.

گاوالدا معتقد است در پس پرده زندگی شهری امروز، دنیایی از ناکامی‌ها نهفته که کافی است تنها به یکی از آنها فرصت بدهیم تا خودی نشان بدهند و درست همین‌جاست که دیگرهیچ چیز زیبایی از زندگی باقی نمی‌ماند.

خیلی ها عقیده دارند که خانم گاوالدا این کتاب را بر اساس زندگی شخصی خودش نوشته  چون اون خودش هم در حالی که دو فرزند داشته از شوهرش طلاق گرفته و زندگی زناشویی بی ثباتی داشته.



بخش هایی از کتاب:

باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد .

 

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟

 

شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ...
شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین .
"
حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟

 

آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند ، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای ؟

 

ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت ، همیشه کمی رنج بکشی. آدم هایی را میبینم که کمی غمگین هستند. فقط کمی، اما همین خیلی کم کافی است تا همه چیز تباه شود.

 

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است.

یک کتاب - آداب بی قراری

آداب بیقراری (یعقوب یادعلی،1350)

کتاب آداب بیقراری اثر یعقوب یادعلی، برندهٔ جایزه بهترین رمان سال 1383 بنیاد گلشیری شده است  و موجب بازداشت نویسنده به اتهام توهین به قوم لر شد.

اسم کتاب به راحتی میتواند فضای حاکم بر کتاب را نمایان کند. روایت مردی بیقرار، شورشی و عاصی از زندگی که برای فرار از زندگی تلاش میکند. کتاب سه فصل دارد. در فصل اول و دوم بنظر میرسد که وقایع پشت سر هم اتفاق می افتد اما در فصل آخر کتاب ترتیب و فضای دو فصل اول و دوم به هم میخورد و این دوگانگی را در ذهن ایجاد میکند که کدام بخش حقیقی است و کدام زاده تخیل.

       


بخش هایی از کتاب:

چقدر دلش میخواست یک گوشه دنج پیدا میکرد، سر میگذاشت میخوابید. آن قدر میخوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار میشد، بعد به علت ابتلا به سرطان ریه، بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی – که اگر بیدار بود حتما مصرف میکرد- دوباره سرش را می گذاشت و این بار می مُرد.

یک کتاب - بگذارید میترا بخوابد

بگذارید میترا بخوابد ( کامران محمدی، 1350)

داستان بلند "بگذارید میترا بخوابد" داستانی روان شناختی با محوریت خیانت، عشق و فراموشی ست و با تکرار روی جمله "چرا مردها اینطورین؟" و توصیف رفتار و تفکرات 4 زن – ستاره، شهرزاد، میترا و ماریا- برای نشان دادن تفاوت های روحی و شخصیتی دو جنس مخالف تلاش میکند. کنار هم قرار دادن 4 زن با محوریت یک مرد(ایوب) و نوع برخورد و رابطه هر یک از انها به بهترین شکل تفاوت ها را حتی در یک جنس یعنی  زن ها را نشان میدهد و شاید بتوان کتاب را کتابی "زن محور" معرفی کرد.

علاوه بر داستانی که در زمان حال و بر محور خیانت جریان دارد، فلش بکی به دوران کودکی ماریا و ایوب زده شده که فضای داستان را گسترش داده است. کامران محمدی فضای دردناک مربوط به خاطرات تلخ کودکیِ امیخته به جنگ را به زیبایی و تلخی به تصویر کشیده است و بهترین بخش کتاب را به خود اختصاص داده است.

در نهایت نگاه محمدی به لایه های مختلف روح، احساسات و کنش های زنانِ متفاوت داستانش قابل تحسین میباشد.


بخش هایی از کتاب

برای زن ها، رقابت با زنان دیگر است که مرد ها را مهم میکند.

معمولا همون چیزایی که حرف زدن ازشون سخته، چیزایی ان که باید ازشون حرف زد.  خیانت یعنی پایان زندگی بدون بحث!

من همیشه اولینم

من  همیشه تو زندگیم اولین نفر بودم. یعنی یه جورایی همیشه تک بودم. وقتی سوار اتوبوس میشم، همیشه من اولین کسی هستم که جایی واسه نشستن نداره. وقتی وارد کلاس درس میشم من اولین کسی هستم که صندلی نداره و یا باید تا آخر کلاس سر پا وایسم یا برم از یه جهنم دره ای صندلی گیر بیارم. همیشه من اولین کسی هستم که  تو صف نانوایی بهم میگن همین الان نون تموم شد. همیشه من اولین کسی هستم که توی بانک وقتی نوبتم میشه بهم میگن سیستم اینترنتی از بیخ و بن قطع شد. و همیشه تنها کسی که از قطار جا میمونه، منم! من همیشه اولین نفر و بیشتر وقتا تکم!! این خیلی خوبه که آدم انقدر منحصر بفرد باشه و این خوش بینانه ترین حالته!! باعث میشه من از سراسر کیهان سپاسگزار باشم اونم با تمام وجود!ا

یک کتاب - جیب های بارانی ات را بگرد

جیب های بارانی ات را بگرد - پیمان اسماعیلی (1356)

تجربه خوب خواندن دومین کتاب پیمان اسماعیلی (برف و سمفونی ابری)انگیزه خواندن اولین کتابش یعنی "جیب های بارانی ات را بگرد" را ایجاد کرد. شاید گیرایی این کتاب به اندازه برف و سمفونی ابری نبود اما همین امر مبین رشد عظیم نویسنده در زمینه ادبیات داستانی در ژانر وحشت (یا دلهره) است و میتواند به عنوان یک کتاب های خوب معرفی شود.

این مجموعه شامل 8 داستان کوتاه است با عناوین:

سیم، اتاق خلوت، مگس، جمع کردن برگ ها وقتی روی زمین ریخته باشند، سایه سرباز، حتمی دیو به روی دست چپ، بازی غیر رسمی و جیب های بارانی ات را بگرد

داستان آخر این مجموعه به نام" جیب های بارانی ات را بگرد" با رویکرد روانشناسانه و توصیفات دقیق و منسجمی که داشت کامل ترین و جذاب ترین داستان این مجموعه به شمار می آید و شاید بتوان گفت که پیمان اسماعیلی توانمندی خودش را به بهترین نحو در این داستان نشان داده است. اسماعیلی با استفاده از آشفتگی روانی راوی در این داستان تصویری چند وجهی و جذاب خلق کرده است که نقطه عطف جذابیت داستان های اسماعیلی است.


بخش هایی از کتاب:

نمی دانم تا کی می توانید خودتان را تحمل کنید. شما نباید مثل آدم های عادی زندگی کنید. مثل آدم های عادی راه بروید، نفس بکشید. این زندگی را فراموش کنید. شما باید طوری زندگی کنید که من می خواهم. شما باید عذاب بکشید. هر روز ، هر ساعت و هر لحظه. البته این فقط شروع کار است.

گاهی هشیارتر می شود. طوری به آدم نگاه می کند که انگار می خواهد چیز مهمی بگوید. لب هایش را جمع می کند و سرش را کمی تکان می دهد ولی دست آخر حرفی نمی زند.دکترها می گویند یواش یواش وضعیتش بهتر می شود. حتی ممکن است دوباره بتواند سرپا بایستد و برود توی باغ باغبانی کند. اما من نمی گذارم دوباره برگردد توی باغ. یا این که درخت ها را با قیچی هرس کند(شکل مرغابی)

یکی باید آن قیچی را از جلوی دستش بردارد . این آدم دیوانه است . قیچی را که دوباره ببیند به سرش می زند. خون جلو چشم هایش را می گیرد و دهنش کف می کند.

 

یک کتاب - یکشنبه


یکشنبه اثر آراز بارسقیان (متولد 1362)

آربی شخصیت اصلی داستان جوانی عاصی، معلق، همیشه ناراضی و در جستجوی چیزهاییست که نمیداند چیست. شخصیتی که به وفور این روزها در بین جوانان دیده میشود. داستان سرشار از  بهم ریختگی های ذهنی و زمانی ست که سوال های بی جواب زیادی را به جا میگذارد که همین هم میتواند نمودی از ذهن بی توجه آربی به مسائل پیرامونش است.

علیرغم انتقاد های زیاد و کوبنده که به این کتاب در راستای بی توجه بودن نویسنده به شخصیت های دیگر داستان - نیلوفر، شقایق، بابک... -، شده کتاب خوبی بود و این بی اهمیتی خصلت رایج این روزگار است و نه تنها جای ایراد نیست بلکه حذف بجا و دلنشینی است برای کسانی که در زندگیِ آربی اهمیتی نداشتند. تنها فرد مهم در زندگی آربی، جناب سرهنگ است که به خوبی به تصویر در آمده در تمام لحظات حساس همقدم آربی ست.

 

بخش های از کتاب:

من باید چکار بکنم؟ میتونم مستقل باشم؟ همه همین رو میگن، یکی باید به شما یه مشت کُنجد بده.یه نگاهی به دور و برم میندازم، اون از اون رفیقم که رفته برای خودش تو غربت خونه ی قسطی خریده، خود سَرید، خود سر و خودخواه، اون یکی کلیه ش رو فروخت، بعد فهمید اِم اِس داره، هر چی فروخت خرج دوا دکتر شد. همین شاگردای خودم، نصف شون فکر میکنن یه مشت یاغی ان، یاغی های بی دلیل، معلوم نیست به چی میپرن! یه بار از خودت فیلم گرفتی ببینی وقتی عصبانی میشی چه ریختی میشی؟ چه رفتار زشتی میکنی؟